محمد تقي جعفري
162
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
جمله عالم ز اختيار و هست خود مىگريزد در سر سرمست خود مىگريزند از خودى در بيخودى يا به مستى يا به شغل اى مهتدى تا دمى از هوشيارى وارهند ننگ خمر و بنگ بر خود مىنهند و با اين تخدير موقت به خيال آنكه قوانين عالم هستى را كه فقط با آگاهى و هشيارى مىتوان آنها را وسيلهء « حيات معقول » قرار داد ، از هم گسيختهاند ، دلخوش مىدارند و نمىدانند كه انسان كه صيد شدهء زنجير اين قوانين است نمىتواند با گزيدن زنجير آن قوانين ، حلقههاى آن را از هم بگسلد . رسن را مىگزى اى صيد بسته نبرد اين رسن هيچ از گزيدن ديوان شمس دو - رخت بر بستن عشقهاى سازنده و بوجود آورندهء خيرات و كمالات از فرهنگ عينى بشرى و اسارت او در چنگال هوى و هوسهاى بىاساس . ما اگر بتوانيم همهء گامهاى بزرگى را كه بشر در ارتباط با جهان و همنوعش برداشته است به عوامل اوليهء آنها تحليل نمائيم ، بدون كمترين ترديد به اين نتيجه خواهيم رسيد كه عامل اصيل و ذاتى آن گامها عشق حقيقى انسانى بوده است و بس . عشق امر كل ما رقعه اى ، او قلزم و ما قطره اى او صد دليل آورده و ما كرده استدلالها مولوى غير از اين معقولها ، معقولها باشد اندر عشق پر فر و بها مولوى هيچ كار بزرگى كه آزادى و اختيار آن را اشباع كرده باشد چه در قلمرو ماده و ماديات و چه در قلمرو معنى و معنويات ، بدون عشق حقيقى در تاريخ بشرى بوجود نيامده است . در صورتى كه در تاريخ طبيعى محض انسانها عشق يك پديدهء روانى ناشى از جوشش غريزهء جنسى را مىگويند كه در عالم حيوانات نيز